|
|
خداوند به موسی گفت مرا با دهان و زبانی بخوان که با آن گناه نکرده ای
موسی گفت مرا چنین دهانی نیست
خداوند فرمود مرا از زبان دیگران بخوان که هیچ گاه با زبان دیگری گناه نکرده ای!
به زبان ساده می شه همون التماس دعای خودمون!
تو این شب عزیز ، خداییش "التماس دعا"!
پست امشب رو اینجا بخوانید.
ماجرایی که نقل کردم رو دیشب شنیدم.امیدوارم درست به خاطر سپرده باشم!!!
گاهی اوقات آدم یک جوری میشود! احساس میکند دارد نابود میشود!(این شعر نبود!)
یه چیزی تو همون مایه ها که:
در رفتن جان از بدن،گویند هر نوعی سخن/من خود به چشم خویشتن،دیدم که جانم می رود...
. . . ..........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که وقتی تولدش را تبریک می گویند ناخودآگاه اشک در چشمانش حلقه میزند و صدای هق هقش بلند می شود.(شاید هم با یک بغض در گلو ،خفه...)
شاید اگر هر وقت دیگر بود خودش هم به خودش میگفت:"این به خاطر اینه که تو خیلی لوسی!" اما حالا هر کس نداند خودش میداند که دلیل اشک هایش چیزی فراتر از لوس بودن است.شاید به خاطر این است که سالهاست این حدیث امیرالمومنین را با خودش زمزمه می کند که:
جهل و دانایی انسان تا هجده سالگی در نبردند و هر کدام غالب شود دیگری تا آخر عمر مغلوب میماند...
هجده سالگیم هم تمام...در گورستان عمرم به خاک میسپارمش و فاتحه ای نثارش...
حالا سعی میکنم به دانایی مغلوب شده ام دلداری بدهم.حیف که نمیتوانم با این جمله آرامش کنم که:"مهم نیست ! چون تو همه ی تلاشتو کردی!"
. . . ..........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که وقتی میخواهند کادو تولدش را بدهند دوست دارد با تمام وجودش درحالیکه گریه می کند فریاد بکشد : کادو بخوره تو سرتون!
اما از آنجایی که بسیار و شاید کمی هم بیشتر مودب است فقط میگوید:کادو نمیخوام!
و اشک ریزان میرود در اتاقش. در را میبندد.چراغ را خاموش میکند.پرده را کنار میزند و در اوج تنهایی می بیند که... از ماه هم خبری نیست ... و ...تنهایی...(خیلی بیشتر از قبل)!!!
. . . ..........
گاهی اوقا آدم یک جوری می شود که احساس میکند چقدر همه بدجنسند.که حتی آنهایی که تاریخ تولدش را نمیدانستد یا همیشه فراموش میکردند،حالا،همین امسال که خودش هم دوست ندارد به روی خودش بیاورد که یک سال دیگر هم... .حالا همه یادشان است!حتی همه!و تو را از اس ام اس و کامنت و ایمیل و غیره سرشار میکنند!
بماند که ته دلت خوشحال میشوی که بالاخره امسال... ! هرچند...
. . . ..........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که با خودش فکر میکند خیلی کار بیخودیست به مناسبت تولد نویسنده یا تولد وبلاگ پست بنویسد!حتی اگر هر دو در یک روز باشد!مثل همین حالا!
. . . ..........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که بی ربط ترین و تکراری ترین جمله ای که می شود در روز تولدش به او بگویند را از همه و همیشه دوست تر میدارد!
نوشته:"لیز خوردن بهانه ایست تا دست کسی رو که دوست داری محکمتر بگیری!"
. . . .........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که خیلی خوشحال می شود از اینکه در خاطر بعضی ها هست ، هنوز ....
. . . ..........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که دوست دارد سر تمام پاراگراف هایش بیاورد:"گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که..." حتی اگر ربطی نداشته باشد!
. . . ..........
{تاریخ تولدم را اشتباه فهمیده بود!و آن تاریخ تولد اشتباه را فراموش کرده بود.و دقیقا روز تولدم پیام تبریک فرستاد . البته به قول خودش "با تاخیر"!}
و گاهی اوقات آدم یک جوری میشود که با خودش فکر میکند این یعنی چه؟
. . . ..........
و گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که حرف های نگفتنی اش تمام نمی شوند و درد های ....
. . . ..........
گاهی اوقات آدم یک جوری می شود که از "ماه-ی" بودن خسته می شود!دوست دارد خودش باشد!
. . . ..........
مدام می گویند،می بینم،می شنوم : چشم و لب و گیسو و زلف پریشان و ابروی کمان و عشق مجنون و جنون لیلا و تلخ ِشیرین و شور فرهاد و...
این همه نماد های کلیشه ای از عشق خسته ام کرده!
از " خودت " بگو !
راستی!
گاهی اوقات ادم یک جوری می شود که تعداد کامنتها اصلا برایش مهم نیست!![]()
.
.
البته نه دیگه تا این حد!![]()
چند وقت است به این فکر میکنم که بعد از اینهمه مدت یادم نمی آید یکی از پست هایم را به نام تو کرده باشم . بر ای تو !
جز یکی دوبار که در خلال حرف هایم اندکی هم از تو گفتم !
. . . . . . . . . . . . .
مطلب "برداشت چهارده " برگشت میخوره . به دبیر تحریریه میگم .من از همون روز اول به شما گفتم که سفارشی نوشتن واسم سخته. " سخن ماه " رو هم به زور قبول کردم!
میگم برای اینکه بتونی از" او" خوب بنویسی باید به قدر کافی بدونی.من جز چندتا حدیث و روایت تکراری و درد دل کلیشه ای چیز دیگه ای نمیدونم و یاد ندارم.
تلفن رو قطع میکنم به حرف هایی که زدم فکر میکنم .چقدر احساس شرمندگی میکنم. چقدر راحته واسم که بگم من از امامم چیز زیادی نمیدونم .
آل یاسین هایی که هر روز میخونم اصلا نمیچسبه!گاهی حتی دوباره و دوباره میخونم اما وقتی تموم میشه باز احساس میکنم هنوز چیزی نخوندم!
(روزایی که از خونه بیرون نمیرم معمولا فراموش میکنم بخونم.روزایی هم که بیرونم بیکاریِ تو مسیر ،وقت قدم زدن ،تو اتوبوس یا ماشین یادم میندازه یه کاری بکنم و ...)
برای خودم متاسفم که انگار ارزش امامم برای من فقط در همین حد ه که وقتهای بیکاریمو باهاش پر کنم!!
خلیل آتشین سخن ،تبر به دوش بت شکن /خدای ما دوباره سنگ و چوب شد ،نیامدی!
. . . . . . . . . . . . .
تولد حضرت معصومه و روز دختر رو به همه ی دخترای باحال مث خودم تبریک میگم !
چرا همه میگن که پسرا روز جهانی ندارن ؟؟ پس امروز روز کی بود؟؟؟![]()
. . . . . . . . . . . . .
*برای آمدنم
لحظه ها را نه!
پلک زدن هایت را بشمار
من،
از نگاه تو می آیم !
(ساده ای اگه فکر کنی متن بالا مخاطب خاص داره!)
یاد یه جمله ی خوشگل میافتم که قبلنا تو یه کتاب خوندم:
آفتابگردان فاصله اش را تا خورشید با نور پر میکند،تو فاصله ات را تا خدا با چه پر میکنی؟
یه لبخند تلخ به خودم میزنم و میگم: من؟ من فاصله ام را تا خدا با چیزی پر نمیکنم.هه!من فقط یاد دارم فاصله ام رو با خدا بیشتر کنم.
هر روز و هرشب با خودم میخونم ،داد میزنم و میخونم ،آروم اشک میریزم و میخونم، آه میکشم و میخونم ،هی میخونم :
خسته ام ،خسته ،که چشمی به زلالی نزدم / بال و پر داشتم اما پر و بالی نزدم
تا کی اینقدر زمینگیر بمانی دل من / با خودت یکسره درگیر بمانی دل من
اینقدر چشم شدن هیچ ندیدن بس کن / رفتن اما همه سو تا نرسیدن بس کن.
یاد دور روز پیش میافتم. تو حرم .یه گوشه گوشه نشستم.سرمو گرفتم بالا و چشامو چرخوندم دور سقف گنبدی حجره .به رنگهای آبی و فیروزه ای اش نگاه کردم.یاد خدا افتادم.خدایی که همین نزدیکی است... .اشکام ریخت.گفتم : بابا ! تو میتونی منو به خدا نزدیک کنی . مگه نه؟
* به روزی فکر میکنم که شهریار کوچولو میرسه به اخترک من و قبل رفتن با خودش میگه : راستی راستی این آدم بزرگا چه قدر عجیبند!(اشک میریزم...)
** دندون عقلم هم داره درمیاد !!!(درد نداره اما اشکمو درآورده....)
خسته ام... خسته!
به قول اون کتابه : دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد!
همینطوری از عبارتش خوشم اومد!فک کنم همه دوست داشته باشن که یه کسی یه جایی منتظرشون باشه!
*هی مخاطبین تلفن همراهمو نگاه میکنم . هی میرم بالا.میام پایین.مکث میکنم.سریع رد میشم...
اما نه! هیچ کسی نیست !
حالا باز هی تو تبلیغاتتون بگید هیچ کس تنها نیست!
.
این روزها هرچه إن ضَرَرتَنی میخوانم فایده نمیکند...
کاش میشد لااقل کمی بگردم اما حتی یادم نمی آید "خودم"را کجا گم کرده ام...!!!
.
سلام نماز را میدهم.میروم سجده ...
رَبِّ سَجَدتُ لَکَ خاضعا خاشعا ذلیلا...
باید حواسم باشد .باید ازین به بعد فراموش نکنم که تنها چیزی(کسی) که مهم است خداست... !