|
|
آقاجون حافظه اش سرجای ش نیست. آلزایمر دارد. حتی من را نمیشناسد اما هنوز حاضر جواب است. گاهی فکر میکنم بدیهه گویی هایش را میشود یک کتاب کرد.
***
نمیدانم در این دنیا چندتا آدم 90 ساله هستند که آلزایمر نداشته باشند. بهرحال "آقاجون" من جزو آن دسته نیست.
دخترعموی کلاس اولی ام میپرسد :آلزایمر یعنی چی؟
میگویم: میدانی "به باد رفتن" یعنی چی؟
میگوید: مثل وقتی که لباسهای روی بند را باد میبرد؟
میگویم: آره! دقیقا! حالا فکر کن یکی حافظهاش را باد برده باشد.
میپرسد: حافظه را هم مگر روی بند میاندازند؟
میگویم: باد فقط چیزهایی که روی بند باشند را نمیبرد که!
میگوید: تازه! لباسهای روی بند را هم اگر گیره زده باشیم نمیبرد.
ادامه میدهم : یا اگر نچلانیمشان و آبشان را نگیریم!
میپرسد: چرا اگر خیس باشند و آبشان را نگیریم باد نمیتواند با خودش ببرد؟
میگویم: چون تویشان پرِ آب شده و سنگینشان کرده. باد چیزهای سنگین را نمیتواند ببرد.
می پرسد: آدم وقتی پیر میشود حافظهاش سبک میشود؟
***
حافظه، یعنی یک چیزهایی مثل خاطرات و اطلاعات. توی ذهن هرکسی اگر یک ترازو بگذارند و خاطرات و اطلاعاتش را یکی یکی وزن کنند؛ حتمن یک چیزهایی سنگینترند. یک نامهایی پررنگترند. یک خاطراتی ماندنی ترند از بقیه. توی ذهن آقاجون من هم یک چیزهای خیلی سنگینی هست که باد هنوز زورش به آنها نرسیده.
***
حالا که آقاجون کمتر کسی را بخاطر میآورد بزرگترین رفیقش قرآن و کتاب دعای قدیمی و صحافی شدهاش است. هنوز اگر یاد آوریش کنند که ماه رجب است میتواند زیارت رجبیه را از حفظ بخواند. وقتی کسی به دیدنش میرود بدون اینکه نامش را بخاطر بیاورد و بشناسدش مثل یک سخنران ماهر روی منبر میرود و از شعر و آیه و دعا و حتی اشک و روضه کم نمیگذارد. شاید آنها که آقاجون را نمیشناسند باورشان نشود که آقاجون هیچ وقت روی منبر نرفته. اما من که آقاجون را میشناسم میدانم که او آنقدر از کودکی تا پیری پای منبر نشسته که حالا این حرفها و آیهها و شعرها شدهاند قسمت سنگین حافظهاش. آنقدر سنگین که باد هنوز نتوانسته با خودش ببرد.
***
دربارهی ارزش آدمها هرکسی چیزی گفته اما حالا من فکر میکنم ارزش آدمها به قسمتهای سنگین حافظهشان است!
یعنی من تا سال بعد "يا مَنْ اَرْجُوهُ" نخوانم؟
.
.
میترسم یادم برود تو همان کسی هستی که يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ
تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً ...
من بعضی وقت ها که دل م حسابی از خودم میگیرد
و فکر میکنم که دیگران هم از من خسته شده اند
و فکر میکنم که دیگر هیچکس مثل قبل دوستم ندارد
و احساس یأس و افسردگی میکنم
هرطور شده خودم را میرسانم حرم شما!
که به زور هم شده به خودم ثابت کنم هنوز یک نفر هست
یک نفر که مثل قبل دوستم داشته باشد![]()
دوست داشته باشد ببیندم
در را به رویم باز بگذارد
آغوش بگشاید.
مثل همیشه....
مثل همیشه....
هم ما دیر رسیدیم
هم تو زود رفتی
همچون "نسیم"
شتابان ، گذشتی...
سلامم را به تو برسانند.
یک وقت هایی هست که آدم بی جهت دلگیر است، بغض دارد، دوست دارد گریه کند،
دنبال بهانه می گردد
و چه بهانه ای بهتر از غم شما ...
فقدان انتظار موعود، موجب رکود و رخوت جان هاست. حتی دور دیدن فرج در کلام معصوم، باعث قساوت قلب شمرده شده است.
یقینا انتظاری که رسول خدا آن را «با فضیلت ترین اعمال امت خود» دانسته است نمیتواند مسأله ای فرعی، ناچیز و کم اهمیت باشد و یا اینکه تاثیر کمی در رشد روحی و معنوی ما داشته باشد.
کتاب انتظار، حجة الاسلام پناهیان / صفحه ۱۰۱و۱۰۲
خیس شدن را دوست ندارم.
رفیق!
از سنگدلی ام نیست
اگر ترجیح میدهم
بودنت را!
کنار من که گریه می کنی
مثل باران میشوی.
باران! که با وجود حس دلگیر و بغض آورش
ترجیح میدهم ببارد
توی دستان من ببارد!
خیس شدن را دوست ندارم
اما تو اشک هایت را ...
نمونه ای از علاقه های عامیانه : اشتیاق دیدار بدون توجه به فلسفه ی غیبت و انتظار
این آدم ها که تنها مشتاق "دیدن" حضرت هستند و به مصائب عالم بشریت و رسالت آن حضرت کاری ندارند، معمولا گرهی از کار حضرت باز نمی کنند. هرچند ممکن است در صورتی که صادق باشند، حضرت به درد ایشان بخورد.
کتاب انتظار ، حجة الاسلام پناهیان / صفحه ۷۸و۷۹