|
|
پاییز اگر که زود وگر دیر می رود
این روزهای ابری دلگیر می رود*
طومار رنگ های خزان بسته می شود
از شهر ، این جنون زده ی پیر می رود
انگار مثل رود روان روزهای ما
در دست های بسته ی تقدیر می رود
من می روم تو می روی این عشق می رود
این عقل ، باز در ره تدبیر می رود
فصل جنون تمام شد و حال ، عشق ما
محبوس ِ عقل ، بسته به زنجیر می رود ...
* اقتباس از بیتی از استاد محمد قهرمان :
پاییز اگر که زود وگر دیر می رسد / با روزهای ابری دلگیر می رسد
یا حضرت قمر ! بخدا آب تشنه بود
بیش از سکینه ، ساقی ما ! آب تشنه بود
دستی در آب بردی و بردی قرار آب
سقای عشق ! روح وفا ! آب تشنه بود
تا دید روی ماه تو برخاست موج او
مانند دست های دعا آب تشنه بود
دریا خمار و چشم تو جام شراب ناب
عباس من ! مپرس چرا آب تشنه بود !
دریا ز نور روی تو در جذر و مد فتاد
ای ماه ! قطره قطره تو را آب تشنه بود ...
* طراح پوستر : سعیده عقیلی
* و با تشکر از تمام دوستانی که ما را در سرودن این شعر یاری کردند !
بگذار تا شکسته شوم در عزای تو
مولا ببین چگونه شدم مبتلای تو !
هرشب میان روضه ی تان داد میزنم
خون بر لبم میاورم از زخم های تو ...
هی فکر میکنم به سرت روی نیزه ها
هی فکر میکنم به تو و ماجرای تو
هی صحنه ی بریدن سر ... هی صدای اسب ...
امشب خدا کند که بمیرم برای تو !
زینب ببین چه بر سرش آمد که دم به دم
می خورد هر قدم به زمین در قفای تو
این دختر سه ساله تحمل نمی کند
پر می کشد دو روز دگر در هوای تو
خالیست جای چند نفر در خرابه ها
جای برادر و پسرانت و جای تو
زینب اگر به نام تو آرام می شود
آرام می شود همه کس با نوای تو
زخم دل گرفته ی ما باز می شود
ترمیم می شود دل ما با شفای تو
نامت دوای درد و عزایت صفای جان
پر می شود پیاله ی ما با دعای تو ...
مانده از روضه وُ از هیأت وُ از مجلس وُ از سینه زنی، آمده ام کنج اتاقم ، به دلم پرچم مشکی زده وُ ذکر تو برداشتم وُ دست به دامان تو گشتم
که تو اربابی وُ من بنده ی هرجایی ِ جامانده ازینجا و از آنجایم وُ امروز دلم گشته هوایی وُ نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی !
بگو از عطش ُو از جگر سوخته وُ از رخ افروخته وُ از طف صحرا وُ بگو از "علی" وُ از "علی" وُ از غم لیلا وُ بگو از ید سقا وُ بگو با من دلخسته از اندوه دل زینب کبرا وُ امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...
بگو با من مجنون ، بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروز ُو بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جانسوز که : ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...
و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهی ُو رودی به لب آورده رشیدی ... چه رشیدی !
همان راز رشیدی که لبِ رود رسید ُو نرسید آب به لبهاش ...
همان راز رشیدی که عمودی ...
بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک ، که با نام تو آمیخته این اشک وُ خوشا اشک !
خوشا اشک ! خوشا گریه بر این داغ ، خوشا گریه بر این درد
خوشا گریه ، نه این گریه ! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو روزی پسرش رفت ...
خوشا قصه ی یعقوب ! که گرگان بیابانی وُ پیراهن خونین عزیزش همه کذب است ...
خوشا چاه ! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد وَ نه یک قطره ی خون ریخت در انجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود نه تپه ! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسف ِ در چاه !
خوشا قصه ی یعقوب ! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غمدیده که از روی تلی دیده که ...
عجب مجلس گرمی شده اینجا ، همین کنج اتاقم که بجز من وَ بجز روضه ی ارباب ،کسی نیست وَ انگار که عالم همه جمعند همینجا ! وَ انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار ،گرفتند دمِ حضرت ارباب : حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ...
نه پاییز و نه بهار !
فصل عاشقی ،
محرّم است .