حتی ساعت مچی ِبی جان ت هم

اگر چند روزی نگاه ش نکنی

  و به دستت نبندی ،

  از کار می افتد

  خواب میرود

  خراب میشود

  می می رد .

من که ...

 

جان ماهی آب باشد ، صبر بی جان چون بود ؟               

 

 

+ تاريخ ۱۳۹۱/۰۲/۲۲ساعت نويسنده ماه-ی |

 

روز و شب ها که مثل هم باشند

حس نمیکنی که می گذرند

انگار یک روز است که تکرار میشود

با جزئیات مختلف ِ بی اهمیت

 

باید یک اتفاق خاص بیفتد ؛

یک تلخی ؛

که فکر کنی چقدر خوب است که میگذرد و تمام می شود

یا یک شیرینی ؛

که مدام حسرت بخوری که ای کاش تمام نمیشد

 

مهم این است

که "گذر" را

به یاد تو می آورد

و خیلی چیزهای دیگر را ...

 

و شاید همین است که می گویند

مومن امروزش با دیروزش فرق میکند

و فردایش با امروز

آن وقت "گذشتن" را حس میکند

یادش میماند که یک روز ، تمام می شود

 

آنها که دچار روزمرگی شده اند

بسکه هرروزشان مثل هم است

در تصورشان هم نمیگنجد که یک روز

ممکن است اتفاقی بیفتد

به بزرگی مرگ !

+ تاريخ ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ساعت نويسنده ماه-ی |
 

گفتند : « مقصد ، بهانه است ! »

و من ، حرکت کردم .

چشمانم را بستم

و سالها دویدم .

اکنون ،

         با زانوان خسته

         و نفس های بریده

زیر پایم را نگاه میکنم :

                             یک تـــرٍدمیل است !!!

+ تاريخ ۱۳۹۱/۰۲/۱۰ساعت نويسنده ماه-ی |
 

هزار و چهارصد سال پیش بود

که خانه ای را ،

آتش زدند

 

اما دودی از درش بلند شد

که تا هنوز و همیشه

چشمهایمان را می سوزاند ...

 

 

 

 

+ تاريخ ۱۳۹۱/۰۲/۰۳ساعت نويسنده ماه-ی |