|
|
حتی ساعت مچی ِبی جان ت هم
اگر چند روزی نگاه ش نکنی
و به دستت نبندی ،
از کار می افتد
خواب میرود
خراب میشود
می می رد .
من که ...
جان ماهی آب باشد ، صبر بی جان چون بود ؟
روز و شب ها که مثل هم باشند
حس نمیکنی که می گذرند
انگار یک روز است که تکرار میشود
با جزئیات مختلف ِ بی اهمیت
باید یک اتفاق خاص بیفتد ؛
یک تلخی ؛
که فکر کنی چقدر خوب است که میگذرد و تمام می شود
یا یک شیرینی ؛
که مدام حسرت بخوری که ای کاش تمام نمیشد
مهم این است
که "گذر" را
به یاد تو می آورد
و خیلی چیزهای دیگر را ...
و شاید همین است که می گویند
مومن امروزش با دیروزش فرق میکند
و فردایش با امروز
آن وقت "گذشتن" را حس میکند
یادش میماند که یک روز ، تمام می شود
آنها که دچار روزمرگی شده اند
بسکه هرروزشان مثل هم است
در تصورشان هم نمیگنجد که یک روز
ممکن است اتفاقی بیفتد
به بزرگی مرگ !
گفتند : « مقصد ، بهانه است ! »
و من ، حرکت کردم .
چشمانم را بستم
و سالها دویدم .
اکنون ،
با زانوان خسته
و نفس های بریده
زیر پایم را نگاه میکنم :
یک تـــرٍدمیل است !!!
هزار و چهارصد سال پیش بود
که خانه ای را ،
آتش زدند
اما دودی از درش بلند شد
که تا هنوز و همیشه
چشمهایمان را می سوزاند ...