|
|

کاش درهای اینجا
به روی آن هایی که داخلند
بسته می ماند ...
شب قدر ،
بیشتر از آنکه شب اشک باشد
بیشتر از آنکه شب مناجات باشد
بیشتر از آنکه شب حس و حال معنوی باشد
.
شب تصمیم های بزرگ است ...
جز گلدسته های حرمت
هیچ ارتفاعی در زمین نمیشناسم ...

حتی برج میلاد هم کنار این گلدسته ها کوتاه است ...
هر روز
وقت سحر ، چند دقیقه مانده به اذان صبح
می روم کنار پنجره و تعداد پنجره های روشن را میشمارم :
یک ، دو ، سه !
بعد ،
تعداد دیش های روی بام ها و تراس ها را نمیشمارم !
یعنی آنقدر زیادند که حوصله نمیکنم بشمارمشان !
رمضان 1433
مرگ ؛ یعنی من که در اوج جوانی رفته ام
با صد اما و اگر ، با ناتوانی رفته ام
مرگ یعنی من ، که بی عشق و شهامت زنده ام
آه یعنی بی نصیب از زندگانی رفته ام
رفته ام از زندگی بیرون که نامش هم به دوش
سخت سنگین است و من زین نام فانی رفته ام
اشتباه مطلق است این نام بر امثال من
من برای رفع اشکال زبانی رفته ام !
از وطن ، از خانه و کاشانه و حتی ز دل
رفته ام بیرون ز عالم ، من "جهانی" رفته ام
صورتم را ، دست هایم را ، نگاهم را ببین
من نه با پا و نه با سر ، بلکه "جانی" رفته ام ...