|
|
حرفی ندارد بگوید این شعر بیسر برایت
میخواهم اینجا بریزم اشک مکرر برایت
مضمون برایم نمانده حیرانم و مات و مبهوت
شاید مجسم شود باز، حالات خواهر برایت
قدش خمید از غم تو مثل نماز نشسته
مثل رکوعی که آورد داغ برادر برایت
خود را سپردی به طوفان، دیگر ستونی نمانده
دیگر نمانده زهیر و عباس و اکبر برایت
دیگر حبیبی نمانده، جز تو غریبی نمانده
مرثیهخوان گشته اینجا از غصه مادر برایت
شرمندهام از عبارات... قافیهها نانجیباند...
هرجا که "سر" میگذارم، بیوقفه "خنجر" برایت...
عاشورا ۱۴۳۵
حالا کنج اتاقم یک حسینیه دارم.
از کجا معلوم آن زمان اگر بودم در لشکر کوفه نبودم؟
سرزمین موج های آبی تخفیف پنجاه درصدی میگذارد
و با پیام و پیامک، عزاداران تو را برای ۱۲ ساعت به یادماندنی دعوت می کند...

در برگ ریز ِعاطفه، پژمرده میشدند/ آلاله های آل پیمبر یکی یکی ... (محمد علی مجاهدی)
من حسرت پرواز ندارم به دل* آقا
بگذار بیایم حرمت پای پیاده ...

*من حسرت پرواز ندارم به دل آری / در من قفسی هست که میخواهدم آزاد
محمدعلی بهمنی
یا حضرت قمر ! بخدا آب تشنه بود
بیش از سکینه ، ساقی ما ! آب تشنه بود
دستی در آب بردی و بردی قرار آب
سقای عشق ! روح وفا ! آب تشنه بود
تا دید روی ماه تو برخاست موج او
مانند دست های دعا آب تشنه بود
دریا خمار و چشم تو جام شراب ناب
عباس من ! مپرس چرا آب تشنه بود !
دریا ز نور روی تو در جذر و مد فتاد
ای ماه ! قطره قطره تو را آب تشنه بود ...
* طراح پوستر : سعیده عقیلی
* و با تشکر از تمام دوستانی که ما را در سرودن این شعر یاری کردند !
بگذار تا شکسته شوم در عزای تو
مولا ببین چگونه شدم مبتلای تو !
هرشب میان روضه ی تان داد میزنم
خون بر لبم میاورم از زخم های تو ...
هی فکر میکنم به سرت روی نیزه ها
هی فکر میکنم به تو و ماجرای تو
هی صحنه ی بریدن سر ... هی صدای اسب ...
امشب خدا کند که بمیرم برای تو !
زینب ببین چه بر سرش آمد که دم به دم
می خورد هر قدم به زمین در قفای تو
این دختر سه ساله تحمل نمی کند
پر می کشد دو روز دگر در هوای تو
خالیست جای چند نفر در خرابه ها
جای برادر و پسرانت و جای تو
زینب اگر به نام تو آرام می شود
آرام می شود همه کس با نوای تو
زخم دل گرفته ی ما باز می شود
ترمیم می شود دل ما با شفای تو
نامت دوای درد و عزایت صفای جان
پر می شود پیاله ی ما با دعای تو ...
مانده از روضه وُ از هیأت وُ از مجلس وُ از سینه زنی، آمده ام کنج اتاقم ، به دلم پرچم مشکی زده وُ ذکر تو برداشتم وُ دست به دامان تو گشتم
که تو اربابی وُ من بنده ی هرجایی ِ جامانده ازینجا و از آنجایم وُ امروز دلم گشته هوایی وُ نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی !
بگو از عطش ُو از جگر سوخته وُ از رخ افروخته وُ از طف صحرا وُ بگو از "علی" وُ از "علی" وُ از غم لیلا وُ بگو از ید سقا وُ بگو با من دلخسته از اندوه دل زینب کبرا وُ امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...
بگو با من مجنون ، بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروز ُو بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جانسوز که : ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...
و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهی ُو رودی به لب آورده رشیدی ... چه رشیدی !
همان راز رشیدی که لبِ رود رسید ُو نرسید آب به لبهاش ...
همان راز رشیدی که عمودی ...
بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک ، که با نام تو آمیخته این اشک وُ خوشا اشک !
خوشا اشک ! خوشا گریه بر این داغ ، خوشا گریه بر این درد
خوشا گریه ، نه این گریه ! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو روزی پسرش رفت ...
خوشا قصه ی یعقوب ! که گرگان بیابانی وُ پیراهن خونین عزیزش همه کذب است ...
خوشا چاه ! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد وَ نه یک قطره ی خون ریخت در انجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود نه تپه ! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسف ِ در چاه !
خوشا قصه ی یعقوب ! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غمدیده که از روی تلی دیده که ...
عجب مجلس گرمی شده اینجا ، همین کنج اتاقم که بجز من وَ بجز روضه ی ارباب ،کسی نیست وَ انگار که عالم همه جمعند همینجا ! وَ انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار ،گرفتند دمِ حضرت ارباب : حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ...
نه پاییز و نه بهار !
فصل عاشقی ،
محرّم است .
نه کتاب آه
نه لهوف
نه ترکیب بند محتشم ،
حتی بهترین روضه خوان شهر هم نمیکند
کاری که اسم ت
با دل م می کند ...
( از وبلاگ : حتی بیشتر ...)
عصر عاشورا که می شود، یاد آن جوانی می افتم که عاشق پیامبر شده بود...
باید هر روز می آمد چشم های پیامبر را می دید، بعد می رفت سراغ کار و زندگی اش وگرنه روزش روز نمی شد...
همیشه ولی یک غصه ی بزرگ توی دلش بود...
بالأخره آمد پیش پیامبر؛ گفت آقا می دانم درجه و مقام شما خیلی بالاست. شما کجا و ما کجا؟
معلوم است که آن دنیا دیگر نمی توانم شما را ببینم. معلوم است که مرا پیش شما با آن رتبه و درجه راه نمی دهند...
حالا بهشت بدون شما را چطور تحمل کنم؟
نمی دانم این حرف با دل رسول خدا چه کرد که خدا خودش جواب آن جوان را داد... جبرئیل را فرستاد و برای جوان بشارت فرستاد که...
پیامبر آیه ی وحی را برای جوان خواند و وعده ی همنشینی او را با خودش در بهشت داد .
اما یک حرفی هم زد که خبر از دل عاشق خودش می داد...
گفت جوان! کمکم می کنی؟
حالا معلوم شد که پیامبر خودش به همنشینی با آن جوان در بهشت مشتاق تر بوده
خودش از فکر فراق دوستانش در بهشت بیشتر می سوزد...
حالا پیامبر به صرافت افتاده که حتماً آن جوان رادر بهشت همنشین خودش کند...
دارد از جوان کمک می خواهد...
جوان گفت چه جوری کمکتان کنم آقا؟
حضرت فرمود با استغفار زیاد... با سجده های طولانی...
حالا غروب عاشورا همه ی اصحاب، یکی یکی به خاک افتاده اند...
حسین فاطمه، تنهای تنها شده...
فریاد غریبی سر داده که هل من ناصرٍ ینصرنی؟
یعنی من دارم می روم ها... هیچ کس نمی خواهد کمکش کنم؟
هیچ کس نمی آید با هم برویم؟
هیچ کس دستش را نمی دهد که با خودم ببرم... او راهم نشین خودم کنم؟
دلم تنگ می شود برایتان... کمک نمی کنید؟
...
می گویم ما آن قدرها هم حسینی نیستیم که دست از دنیایمان برداریم
اما بیایید برویم این آقا را کمک کنیم
بیایید با او برویم
لابد توی بهشت خیلی دلش هوای ما را می کند...
امشب بیایید زیاد استغفار کنیم...
امشب بیایید سجده های طولانی کنیم...
سرم شلوغ نیست ، وقتم برکت ندارد!
از اباعبدلله نوشتن و برای او اشک ریختن توفیق می خواهد!
همین!
بسم الله الرحمن الرحیم
فرشتگان بانگ به گریه بلند کردند و گفتند:«ای پروردگار! این حسین
برگزیده ی تووپسر دختر پیغمبر توست.»
خدای سایه ی قائم را به آنها نمود و گفت: « به این انتقام می کشم خون او را.»
کتاب آه/ ص 42۰
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کلُّ یَومٍ عاشورا وَ کُلُّ أرضٍ کَربَلا
کربلا و عاشورای امروز از همیشه روشن تر است.
جبهه ی حق و باطل جدا و مشخص است.
بهانه ای از کسی پذیرفته نیست.
باید قیام کرد!
سکوت جایز نیست و نتیجه ای جز پشیمانی نخواهد داشت.
قیام حسین زمان نزدیک است
هم اکنون ما را به یاری می طلبد ؛
آماده باید بود.
پ.ن : با عرض پوزش فرآوان حالم اصلا خوب نیست و حوصله ندارم فردا هم امتحان دارم، فقط محض خالی نبودن عریضه گفتم که گفتم باشم!(اگه حالم خوب بود که حتما یه منبر یه ساعته همینجا براتون میرفتم!)
کم کم دوباره نمایان می شود جمال محرم!
زینب(س) نزدیک می شود به زیباترین صحنه های اشک آلود جهان دیده!
صدای ضجه های از شوق وصالش آرام آرام به گوش می رسد!
لحظه های وصال زینب(س)، ثانیه های خدایی شدنش دوباره فرا خواهد رسید!
لحظه هایی که آنقدر باور نکردنی می نمود
که ناخن هایش گونه هایش را خراش می دادند
و دست هایش بر سر و صورت کوبیده می شد
تا از خواب نبودن این رویای بی اندازه زیبا مطمئن شود!
خواستم از قدح عشق؛
ز" زینب" بنویسم،
نتوانست دلم مست شود،
گفت فقط؛
با قلم عشق
"امان از دل عاشق کش زینب"
بنویسم!