|
|
حرفی ندارد بگوید این شعر بیسر برایت
میخواهم اینجا بریزم اشک مکرر برایت
مضمون برایم نمانده حیرانم و مات و مبهوت
شاید مجسم شود باز، حالات خواهر برایت
قدش خمید از غم تو مثل نماز نشسته
مثل رکوعی که آورد داغ برادر برایت
خود را سپردی به طوفان، دیگر ستونی نمانده
دیگر نمانده زهیر و عباس و اکبر برایت
دیگر حبیبی نمانده، جز تو غریبی نمانده
مرثیهخوان گشته اینجا از غصه مادر برایت
شرمندهام از عبارات... قافیهها نانجیباند...
هرجا که "سر" میگذارم، بیوقفه "خنجر" برایت...
عاشورا ۱۴۳۵