چترم را باز ،

نکردم .

حتی ژاکتم را هم به تن ،

نکردم .


همه

از باران فرار می کنند

با قدم های تند

با چتر

با کیسه های پلاستیکی

با ماشین های سواری

با این سقف های لعنتی ،

که آسمان را از ما گرفتند ؛

و ما هنوز به آنها پناه میبریم !


همه

از باران فرار میکنند

اینجا پر است

از آدمهای آهنی

که زیر باران

زنگ میزنند !*


من اما

چترم را باز

نکردم


پلیورم را هم به تن

نکردم


قدم هایم را تند

نکردم


هیچ موسیقی و ترانه ای گوش

نکردم


حتی یک دانه سیگار هم روشن

نکردم


در مسیر قدم زدن ،

بستنی نخوردم

قهوه ننوشیدم ...


ببین !

میشود از طبیعتِ بکر

همانگونه ، بکر ،

لذت برد .

حالا

انگار رودی در مسیر گام های من جاری شده

دیگر چه اهمیتی دارد

که کفش های کتانی ام

رنگ گـِل بگیرد

یا اینکه

موش آب کشیده صدایم کنند ؟



* چرا فرار؟

   چرا چتر؟

تنها آدمهای آهنی زیر باران زنگ میزنند .

سید محمد رضی زاده

+ تاريخ ۱۳۹۱/۰۸/۱۴ساعت نويسنده ماه-ی |